علم اقتصاد

علم اقتصاد

تعاریف گوناگونی برای علم اقتصاد وجود دارد. برخی از تفاوتها بازتاب دهنده تکامل دیدگاهها درباره موضوع اقتصاد و یا دیدگاههای مختلف در میان اقتصاددانان است. آدام اسمیت (فیلسوف اسکاتلندی، ۱۷۷۶) چیزی که در آن روزگار اقتصاد سیاسی خوانده میشد را اینگونه تعریف کرده است:

شاخه ای از دانش یک دولتمرد یا قانونگزار [با اهداف دوگانه فراهم کردن] درآمد سرشار و معاش خوب برای مردم … و تامین کردن درآمد برای دولت برای هزینه در خدمات عمومی

ژان باپتیست سه (اقتصاددان فرانسوی، ۱۸۰۳) ، همزمان با جدا کردن علم اقتصاد از کاربرد آن در سیاستگذاری عمومی ‏، آن را بعنوان علم تولید، توزیع و مصرف ثروت تعریف میکند. توماس کارلایل اصطلاح (تاریخ دان انگلیسی، ۱۸۴۹) “دانش کسل کننده” را بعنوان صفتی طعنه آمیز برای اقتصاد کلاسیک وضع کرد، که در این زمینه بیشتر به تحلیل بدبینانه مالتوس(اقتصاددان انگلیسی، ۱۷۸۹) ارتباط پیدا میکرد. جان استیوارت میل (فیلسوف سیاسی انگلیسی، ۱۸۴۴) اقتصاد را در بستری اجتماعی بصورت ذیل تعریف میکند:

علمی که قوانین پدیده هایی در جامعه را دنبال میکند که از کارهای مختلف نوع بشر برای تولید ثروت برمی خیزد، تا جائی که این پدیده ها بوسیله تعقیب هدف دیگری متعین نشوند.

آلفرد مارشال در کتابچه خود اصول اقتصاد (۱۹۸۰) تعریفی ارائه میدهد که تا کنون نیز ذکر شده است و تحلیل اقتصادی را از مقوله ثروت فراتر میبرد و به سطحی اجتماع تا سطح اقتصاد خرد میکشاند:

اقتصاد، مطالعه انسان است در کسب و کار معمولی اش در زندگی. اقتصاد به کاوش در این میپردازد که چگونه انسان درآمدش را کسب میکند و چگونه مصرفش میکند. بنابراین، از یک جنبه به مطالعه ثروت است و از جنبه مهم دیگر، بخشی از مطالعه خود انسان است.

لیونل رابینز (اقتصاددان انگلیسی، ۱۹۳۲) به تعریف مفهومی از اقتصاد پرداخت که شاید مقبول ترین تعریف جاری از اقتصاد باشد:

اقتصاد دانشی است که رفتار انسان را در رابطه با اهداف و وسائل کمیابی که قابلیت استفاده های دیگری نیز دارند، مطالعه میکند.

رابینز این تعریف را به عنوان تعریفی می شناسد که نه طبقه بندی کننده، “به معنای انتخاب انواع معینی از رفتار”، بلکه بیشتر تحلیلی، به معنای “تمرکز بر جنبه های مشخصی از رفتار است که تحت تاثیر کمیابی تحمیل می شوند”.

برخی از نظراتی که متعاقبا درباره این تعریف ابراز شده، آن را بیش از حد گسترده و ناتوان از محدود کردن موضوع به تحلیل بازارها می دانند. به هرحال، از دهه ۱۹۶۰، بدلیل اینکه تئوری بیشینه ساختن رفتار و مدل های انتخاب عقلانی، دامنه علم اقتصاد را به حوزه ها و موضوعاتی گسترش داد که قبلا بعنوان رشته هایی مجزا تلقی می شدند، اینگونه نظرات و انتقادات فروکش کردند. انتقادات دیگری نیز وجود داشت بمانند اینکه در تئوری کمیابی هیچ توضیحی برای اقتصاد کلان بیکاری گسترده وجود ندارد.

گری بکر، یکی از گسترش دهندگان علم اقتصاد به حوزه هایی نوین، رویکرد خود را بعنوان “ادغام فرضیه های تئوری بیشینه ساختن رفتار، ترجیحات ثابت و تعادل بازار که بصورتی بی ملاحظه و مصمم بکار گرفته میشد” تعریف می کند. یک تفسیر، این تعریف را تبدیل اقتصاد به یک رویکرد به جای یک موضوع علمی خوانده است؛ رویکردی که با این حال از خاص گرایی زیادی در زمینه “فرایند انتخاب و نوع تعامل اجتماعی که این تحلیل دربرمیگیرد” برخوردار است. منبع همان تفسیر، سلسله ای از تعاریف اقتصاد در کتابچه های اقتصادی را بررسی می کند و نتیجه میگیرد که فقدان توافق مورد نیاز، تاثیری بر خود موضوع (یعنی علم اقتصاد) که کتابچه ها به آن پرداخته اند ندارد. بطور کلی تر در بین اقتصاددانان این نظر مطرح می شود که ارائه تعریفی خاص بیشتر بازتاب دهنده مسیری است که بنظر پدیدآورنده آن علم اقتصاد در آن تکامل می یابد و یا باید تکامل یابد.

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید